تبليغاتX
در بیکران دریای عشق باتویی بودن خوش است
زیبا ترین اشعار عاشقانه تقدیم به همه عاشق های دنیا

                         ای ايران

 


ای ايران ای مرز پر گهر
ای خاکت سر چشمه هنر
دور از تو انديشه بدان
پاينده مانی تو جاودان
ای.. دشمن ار تو سنگ خاره ای من آهنم
جان من فدای خاک پاک ميهنم
مهر تو چون شد پيشه ام
دور از تو نيست انديشه ام
در راه تو کی ارزشی دارد اين جان ما
پاينده باد خاک ايران ما

سنگ کوهت در و گهر است
خاک دشتت بهتر از زر است
مهرت از دل کی برون کنم
در گوبی مهر تو چون کنم
تا.. گردش جهان دور آسمان بپاست
نور ايزدی هميشه رهنمای ماست
مهر تو چون شد پيشه ام
دور از تو نيست انديشه ام
در راه تو کی ارزشی دارد اين جان ما
پاينده باد خاک ايران ما

ايران ای خرم بهشت من
روشن از تو سرنوشت من
گر آتش بارد به پيکرم
جز مهرت در دل نپرورم
از.. آب و خاک و مهر تو سرشته شد گلم
مهر اگر برون رود گلی شود دلم
مهر تو چون شد پيشه ام
دور از تو نيست انديشه ام
در راه تو کی ارزشی دارد اين جان ما
پاينده باد خاک ايران ما

+ نوشته شده در  یکشنبه 1385/11/08ساعت 1:31 AM  توسط امید نوری   | 

 تصور  كن  اگه  حتي  تصور كردنش سخته


تصور كن ، اگه حتي تصور كردنش سخته
 
جهاني را كه هر انساني تو اون خوشبخته خوشبخته
 
جهاني كه تو اون پول و نژاد و قدرت ارزش نيست
 
جواب هم صدايي ها پليس ضد شورش نيست
 
نه بمب هسته اي داره نه بمب افكن نه خمپاره
 
ديگه هيچ بچه اي پاش رو روي مين جا نميزاره
 
همه آزاد آزادن ، همه بي درد بي دردن
 
تو روزنامه نمي خوني نهنگها خودكشي كردن
 
 
جهاني رو تصور كن بدون نفرت و باروت
 
بدون ظلم و خودكامه ، بدون وحشت و طاغوت
 
جهاني رو تصور كن پر از لبخند و آزادي
 
لبا لب از گل و بوسه ، پر از تكرار آبادي
 
 
تصور كن اگه حتي تصور كردنش جرمه
 
اگه با بردن اسمش گلوت پر ميشه از سرمه
 
تصور كن جهاني رو ، كه توش زندان يه افسانست
 
تمام جنگهاي دنيا شدن مشمول آتش بست
 
كسي آقاي عالم نيست ، برابر با همن مردم
 
ديگه سهم هر انسانیست تنه هر دونه گندم
 
بدون مرز و محدوده ، وطن يعني همه دنيا
 
تصور  كن  تو مي توني   بشي  تعبيـــــــر اين  رويـــــــــا
+ نوشته شده در  پنجشنبه 1385/10/28ساعت 6:10 AM  توسط امید نوری   | 

عجب صبری خدا  داری

عجب صبري خدا دارد
اگر من جاي او بودم
همان يك لحظه اول
كه اول ظلم را ميديدم از مخلوق بي وجدان
جهانرا با همه زيبائي و زشتي
بروي يكدگرميرانه ميكردم

 

عجب صبري خدا دارد
اگر من جاي او بودم
كه در همسايه صدها گرسنه ’چند بزمي گرم عيش و نوش ميديدم
نخستين نعره مستانه را خاموش آندم
بر لب پيمانه ميكردم

 

عجب صبري خدا دارد
اگر من جاي او بودم
كه ميديدم يكي عريان و لرزان ’ديگري پوشيده از صد جامه رنگين
زمين و آسمانرا
واژگون ’مستانه ميكردم .

 

عجب صبري خدا دارد
اگر من جاي او بودم
نه طاعت ميپذيرفتم
نه گوش از بهر استغفار اين بيدادگرها تيز كرده
پاره پاره در كف زاهد نمايان
سبحه ’صد دانه ميكردم

 

عجب صبري خدا دارد
اگر من جاي او بودم
براي خاطر تنها يكي مجنون صحرا گرد بي سامان
هزاران ليلي ناز آفرين را كو به كو
آواره و ’ديوانه ميكردم

 

عجب صبري خدا دارد
اگر من جاي او بودم
بگرد شمع سوزان دل عشاق سر گردان
سراپاي وجود بي وفا معشوق را
پروانه ميكردم

 

عجب صبري خدا دارد
اگر من جاي او بودم
بعرش كبريائي ’با همه صبر خدائي
تا كه ميديدم عزيز نا بجائي ’ناز بر يك ناروا گرديده خواري ميفروشد
گردش اين چرخ را
وارونه بي صبرانه ميكردم

 

عجب صبري خدا دارد
اگر من جاي او بودم
كه ميديدم مشوش عارف و عامي ’زبرق فتنه اين علم عالم سوز مردم كش
بجز انديشه عشق و وفا معدوم هر فكري
در اين دنياي پر افسانه ميكردم

 

عجب صبري خدا دارد
چرا من جاي او باشم
همين بهتر كه او خود جاي خود بنشسته و ئتاب تمام زشتكاريهاي اين مخلوق را دارد
و گر نه من بجاي او چوبودم
يكنفس كي عادلانه سازشي
با جاهل و فرزانه ميكردم
عجب صبري خدا دارد
عجب صبري خدا دارد

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1385/10/20ساعت 7:52 AM  توسط امید نوری   | 

  یاد تو

ای که بی تو خودموتک و تنها می بینم

هر جا که پا می ذارم تو رو اونجا می بینم

یادمه چشمهای تو پر درد و غصه بود

قصه غربت تو قد صد تا قصه بود

یاد تو هر جا که هستم با منه داره عمره منو آتیش می زنه

تو برام خورشید بودی توی این دنیای سرد

گونه های خیسمو دستهای تو پاک می کرد

حالا اون دستها کجاست اون دو تا دستهای خوب

چرا بی صدا شده لب قصه های خوب

من که باور ندارم اون همه خاطره مرد

عاشق آسمونها پشت یک پنجره مرد

آسمون سنگی شده خدا انگار خوابیده

انگار از اون بالاها گریه هامو ندیده

یادتوهرجا که هستم با منه داره عمره منو آتیش می زنه

+ نوشته شده در  دوشنبه 1385/10/18ساعت 5:35 AM  توسط امید نوری   | 

آرزو
  

                                           
                                              
عشقبازی به همین آسانی ست ….

که گلی با چشمی

بلبلی با گوشی

رنگ زیبای خزان با روحی

نیش زنبور عسل با نوشی

کار همواره باران با دشت

برف بر قله کوه

رود با ریشه بید

باد با شاخه و برگ

ابر عابر با ماه

چشمه ای با آهو

برکه ای با مهتاب

و نسیمی با زلف

دو کبوتر با هم

و شب و روز و طبیعت با ما

عشقبازی به همین آسانی ست …

شاعری با کلماتی شیرین

دست آرام و نوازش بخش بر روی سری

پرسشی از اشکی

….

عشقبازی به همین آسانی ست …

که دلی را بخری

بفروشی مهری

شادمانی را حراج کنی

رنجها را تخفیف دهی

مهربانی را ارزانی عالم بکنی

و بپیچی همه را لای حریر احساس

گره عشق به آنها بزنی

مشتری هایت را با خود ببری تا لبخند
 
 
 
 
برگرفته از وبلاگ شیدا
+ نوشته شده در  جمعه 1385/10/08ساعت 7:51 AM  توسط امید نوری   | 

نامه

زان نامه اي که دادي و زان شکوه هاي تلخ
تا نيمه شب به ياد تو چشمم نخفته است
اي مايهُ اميد من ، اي تکيه گاه دور
هرگز مرنج از آنکه به شعرم نهفته است

شايد نبوده قدرت آنم که در سکوت
احساس قلب کوچک خود را نهان کنم
بگذار تا ترانه من رازگو شود
بگذار آنچه را که نهفتم عيان کنم

تا بر گذشته مي نگرم ،عش خويش را
چون آفتاب گمشده مي آورم به ياد
مي نالم ازدلي که به خون غرقه گشته است
اين شعر، غير رنجش يارم به  من چه داده است

اين درد را چگونه توانم نهان کنم
آندم که قلبم به سختي از تو رنجيده است
اين شعرها که روح ترا رنج داده است
فرياد هاي يک دل محنت کشيده است

گفتم قفس ، ولي چه بگويم که پيش از اين
آگاهي از دورويي مردم مرا نبود
دردا که اين جهان فريباي نقش باز
با جلوه و جلاي خودآخر مراربود

اکنون منم که خسته ز دام فريب و مکر
بار دگر به کنج قفس رو نموده ام
بگشاي در که در همه دوران عمر خويش
جز پشت ميله هاي قفس خوش نبوده ام

پاي مرا دوباره به زنجيرها ببند
تا فتنه و فريب زجايم نيفکند
تا دست آهنين هوسهاي رنگ رنگ
بندي دگر دوباره به پايم نيفکند

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1385/10/07ساعت 8:8 AM  توسط امید نوری   | 

           بن بست 

                        

میون این همه کوچه
که به هم پیوسته
کوچه قدیمی ما
کوچه بن بسته
دیوار کاهگلی یه باغ خشک
که پُر از شعرای یادگاریه
بین ما مونده و اون رود بزرگ
که همیشه مثل بودن جاریه
صدای رود بزرگ
همیشه تو گوش ماست
این صدا لالایی
خواب خوب بچه هاست
کوچه اما هر چی هست
کوچه خاطره هاست
اگه تشنه ست ، اگه خشک
مال ماست ، کوچه ی ماست
توی این کوچه به دنیا اومدیم
توی این کوچه داریم پا می گیریم
یه روز هم مثل پدربزرگ باید
تو همین کوچه ی بن بست بمیریم
اما ما عاشق رودیم ، مگه نه ؟
نمی تونیم پشت دیوار بمونیم
ما یه عمره تشنه بودیم ، مگه نه ؟
نباید آیه ی حسرت بخونیم
دست خسته مو بگیر
تا دیوار گِلی رو خراب کنیم
یه روزی - هر روزی باشه - دیر و زود
می رسیم با هم به اون رود بزرگ
تنای تشنه مونو
می زنیم به پاکی زلال رود...

                                      

 

ترانه سرا: ایرج جنتی عطایی  آهنگساز    زنده یاد  بابک بیات     برگرفته از وبلاگ شب شکن

 

 

+ نوشته شده در  جمعه 1385/10/01ساعت 6:4 AM  توسط امید نوری   | 

گوگوش
+ نوشته شده در  جمعه 1385/09/24ساعت 7:5 AM  توسط امید نوری   | 

هرگزنمی پرسم

هر روز مي پرسي که: آيا دوستم داري؟
من، جاي پاسخ بر نگاهت خيره مي مانم
تو در نگاه من، چه مي خواني، نمي دانم
اما به جاي من، تو پاسخ مي دهي:آري!
ما هر دو مي دانيم
چشم و زبان، پنهان و پيدا، رازگويانند
وآنها که دل به يکديگر دارند
حرف ضمير دوست را ناگفته مي دانند،
ننوشته مي خوانند
من« دوست دارم» را
پيوسته، در چشم تو مي خوانم
نا گفته، مي دانم
من، آنچه را احساس بايد کرد
يا از نگاه دوست بايد خواند
هرگز نمي پرسم
هرگز نمي پرسم که: آيا دوستم داري
قلب من و چشم تو مي گويد به من:« آري »


فريدون مشيري

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1385/09/23ساعت 5:46 AM  توسط امید نوری   | 

  uu
+ نوشته شده در  سه شنبه 1385/09/21ساعت 11:5 PM  توسط امید نوری   | 

خوش   بحال آسمان

خوش بحال آسمان،
کسی نگران چشمهايش نيست!
خوش بحال ابرها،
بی بهانه می گريند!
کاش آسمان بودم من!
چه کسی گفت که من تنهايم؟
! آسمان با ماست
غمهای مرا ، گلهای تو را،
چشهای مرا، شيشه های تو را می شويد
چشمهايم سبز شد، بينا شد،
آبی شد، دريا شد!
بوی خوب خاک می آيد،
خاک باران خورده ات،
خاک،آب،آسمان،تو،من
همه يکی هستيم.
تو خاک شدی،من هم آب!
 
باید از رود هر چند گل آلود گذشت
 

+ نوشته شده در  یکشنبه 1385/09/19ساعت 5:56 AM  توسط امید نوری   | 

قناري جون

قناری جون اون چهچه هاتو قربون
بیا و با این دل مستم بخون
تو باغ عشق من نفس تازه کن
کنار اون وقتی نشستم بخون
کنار اون وقتی نشستم بخون
صدای تو صدای قلب منه
بخون که قلبم واسه اون میزنه
وقتی که ابرای دلش وا میشه
عشقش از اون دور دورا پیدا میشه
عشقش از اون دور دورا پیدا میشه

قربون برم نازتو پرای پروازتو
تو میدونی که قلبش میرقصه با ساز تو
جون منو جون تو
دل شده داغون تو
عاشقونه داشته باش
هوای مهمونتو
پنجره ها وا میشه
ستاره پیدا میشه
یه وقت دیدی اون دلش
عاشق تر از ما میشه
پنجره ها وا میشه
ستاره پیدا میشه
یه وقت دیدی اون دلش
عاشق تر از ما میشه
عاشق تر از ما میشه
قناری جون اون چهچه هاتو قربون
بیا و با این دل مستم بخون
تو باغ عشق من نفس تازه کن
کنار اون وقتی نشستم بخون
کنار اون وقتی نشستم بخون

قربون برم نازتو پرای پروازتو
تو میدونی که قلبش میرقصه با ساز تو
جون منو جون تو
دل شده داغون تو
عاشقونه داشته باش
هوای مهمونتو
پنجره ها وا میشه
ستاره پیدا میشه
یه وقت دیدی اون دلش
عاشق تر از ما میشه
پنجره ها وا میشه
ستاره پیدا میشه
یه وقت دیدی اون دلش
عاشق تر از ما میشه
عاشق تر از ما میشه
قناری جون اون چهچه هاتو قربون
بیا و با این دل مستم بخون
تو باغ عشق من نفس تازه کن
کنار اون وقتی نشستم بخون
کنار اون وقتی نشستم بخون
صدای تو صدای قلب منه
بخون که قلبم واسه اون میزنه
وقتی که ابرای دلش وا میشه
عشقش از اون دور دورا پیدا میشه
عشقش از اون دور دورا پیدا میشه

+ نوشته شده در  جمعه 1385/09/17ساعت 1:20 AM  توسط امید نوری   | 

باورم كن

دست تو پناه زیر بارون
صدات لالائی ناودون
تو خاموشیه شبها
اسم تو کلام عاشقونه
یه همراه شبونه
یه ناجی عزیز در بیکسی ها
اشک تنها قطرهء اشک
جواب این دل تنگه دیوونس
عشق فقط وجود این عشق
تنها چراغ روشن این خونس

باورم کن باورم کن
نذار بازی عشقو ببازم
باورم کن باورم کن
تو و عشقو به اینوع بسازم
دل ببازم
دل ببازم
باورم کن باورم کن
نذار بازی عشقو ببازم
باورم کن باورم کن
تو و عشقو به اینوع بسازم
دل ببازم
دل ببازم

چشم من به راهت موندگاره
از تو خاطره داره
بی تو میخواد بباره
قلب من به امید رسیدن
طلوع عشقو دیدن
به درگاه خدا هی اشک میباره
اشک تنها قطرهء اشک
جواب این دل تنگه دیوونس
عشق فقط وجود این عشق
تنها چراغ روشن این خونس

باورم کن باورم کن
نذار بازی عشقو ببازم
باورم کن باورم کن
تو و عشقو به اینوع بسازم
دل ببازم
دل ببازم
باورم کن باورم کن
نذار بازی عشقو ببازم
باورم کن باورم کن
تو و عشقو به اینوع بسازم
دل ببازم
دل ببازم


+ نوشته شده در  جمعه 1385/09/17ساعت 1:17 AM  توسط امید نوری   | 

 

یاور همیشه مؤمن

 

اي به داد من رسيده

تو روزای  خودشکستن

ای چراغ مهربونی

تو شبای  وحشت من

اي تبلور حقيقت

توي لحظه هاي ترديد

تو شب و از من گرفتي

تو منو دادي به خورشيد

اگه باشي يا نباشي

براي من تكيه گاهي

ميون اين همه دشمن

تو رفيقي جون پناهي...

ياور هميشه مؤمن

تو برو سفر سلامت

غم من مخور كه دوري

براي من شده عادت...

ناجي عاطفه من

شعرم از تو جون گرفته

رگ خشك بودن من

از تن تو خون گرفته

اگه مديون تو باشم

اگه از تو باشه جونم

قدر اون لحظه نداره

كه منو دادي نشونم...

وقتي شب شب سفر بود

توي كوچه هاي وحشت

وقتي هر سايه كسي بود

واسه بردنم به ظلمت!

وقتي هر ثانيه شب

تپش هراس من بود!

وقتي زخم خنجر دوست

بهترين لباس من بود

تو با دست مهربوني

به تنم مرهم كشيدي

برام از روشني گفتي

پرده شب و دريدي!

ياور هميشه مؤمن

تو برو سفر سلامت

غم من مخور كه دوري

براي من شده عادت...

اي طلوع اولين دوست

اي رفيق آخر من

به سلامت سفرت خوش

اي يگانه ياور من

مقصدت هر جا كه باشه

هر جاي دنيا كه باشي

اون ور مرز شقايق

پشت لحظه ها كه باشي

خا طرت باشه كه قلبت

سپر بلاي من بود!

تنها دست تو رفيق

دست بي رياي من بود

ياور هميشه مؤمن

تو برو سفر سلامت

غم من مخور كه دوری

برای من شده عادت.... 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1385/09/16ساعت 4:59 AM  توسط امید نوری   | 

                                    تو رو مي خوام  تورو می خوام

                   yu

با تو  شبام  پر  ستاره است
فصل  تولدي  دو باره است                       
دوست  دارمت واسه  هميشه 
هيچ كسي  مثل  تو  نمي  شه
وقتي  كه مي  گي  اينجا  بمون
پر  مي  كشم  تا به  آسمون
از  خوشي  پر مي  شه  قلبا مون
غم  مي  ره  از  دل  و  دنيا مون
وا ي  بخون   عشقو از تو  ي  چشام
از  شب قصه  ها  بگو  برام
گرمي  دستاي  تو  رو مي خوام
تو رو  مي  خوام  تو  رو  مي خوام 
تو  رو مي خوام
واي  اگه  گم بشي  پيدا نشي
از  خودم از  دلم   جدا  بشي
شب بشه روز  بشه  تو نباشي 
تو رو  مي  خوام  تو  رو  مي خوام
 تو  رو مي خوام
تو رو  مي  خوام  تو  رو  مي خوام 
تو  رو مي خوام

دستاي  تو  ساحل عشقه
دنياي  من  با  تو  بهشته
انگار  يكي  ميان  قلبم
اسم  قشنگت رو  نوشته
خنده  تو چه  عاشقونه است
بوسه  تو چه بي  بهونه است 
ديدن تو  مثل  يه روياست
فرصت شادي  وتقلاست
وا ي  بخون   عشقو از تو  ي  چشام
از  شب قصه  ها  بگو  برام
گرمي  دستاي  تو  رو مي خوام
تو رو  مي  خوام  تو  رو  مي خوام
 تو  رو مي خوام
واي  اگه  گم بشي  پيدا نشي
از  خودم از  دلم   جدا  بشي
شب بشه روز  بشه  تو نباشي 
تو رو  مي  خوام  تو  رو  مي خوام 
تو  رو مي خوام
تو رو  مي  خوام  تو  رو  مي خوام 
تو  رو مي خوام

                 sheila   

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1385/09/16ساعت 4:26 AM  توسط امید نوری   | 

                                   نفس



اگه حتي بين ما فاصله يك نفسه

نفس منو بگير

براي يكي شدن اگه مرگ من بسه

نفس منو بگير...

اي تو هم سقف عزيز

اي تو هم گريه من

گريه هم فاصله بود...

گريه آخر ما

آخر بازي عشق

ختم اين غائله بود...

خوب ديروز وهنوز

طرحي از من بر صليب

روي تن پوش ات بدوز

وقت عرياني عشق

با همين طرح حقير

در حريق تن بسوز...

پلك تو فاصله ي

دست و كاغذ و غزل

من و عاشقانه بود

رستن از پله خواب

اي كليد قفل شعر

خواب شاعرانه بود...

از ته چاه سكوت تا بلنداي صدا

يار ما بودي عزيز

در تمام طول راه با من عاشقترين

هم صدا بودي عزيز

روز انكار نفس روز ميلاد تو بود...



 وب سایت   پست الکترونیک
+ نوشته شده در  پنجشنبه 1385/09/16ساعت 4:2 AM  توسط امید نوری   | 

پشيماني


                                                                      

دل زود باورم را به كرشمه اي ربودي
چو نياز ما فزون شد تو بناز خود فزودي
به هم الفتي گرفتيم ولي رميدي از ما
من و دل همان كه بوديم و تو آن نه اي كه بودي
من از آن كشم ندامت كه ترا نيازمودم
تو چرا ز من گريزي كه وفايم آزمودي
ز درون بود خروشم ولي از لب خموشم
نه حكايتي شنيدي نه شكايتي شنودي
چمن از تو خرم اي اشك روان كه جويباري
خجل از تو چشمه اي چشم رهي كه زنده رودي



+ نوشته شده در  چهارشنبه 1385/09/15ساعت 6:54 AM  توسط امید نوری   | 

 

گمشده

 

بعد از آن  ديوانگي  ها  اي  دريغ

باورم  نايد  كه  عاقل    گشته ام

گو ئيا  او  مرده  در  من  كه اينچنين

خسته و خاموش  و  باطل  گشته ام

 

هر  دم از آيينه  مي  پرسم  ملول

چيستم  ديگر  به چشمت  چيستم

ليك  در  آيينه  مي  بينم  كه  واي

سايه اي   هم  زآ نچه  بودم  نيستم

 

همچو  آن  رقاصه  هندو  به ناز

پاي  مي كوبم   ولي  بر  گور  خويش

وه  كه با  صد   حصرت  اين  ويرانه را

روشني  بخشيده ام   از  نور   خويش

 

ره نمي  جويم  به سوي  شهر  روز

بيگمان   در   قعر  گوري  خفته  ام

گوهري  دارم   ليك آن  را  زبيم

در  دل  مردابها  بنهفته ام

 

مي  روم   اما  نمي   پرسم  زخود

ره  كجا  منزل  كجا  مقصود  چيست؟

بوسه مي  بخشم  ولي  خود  غافلم

كه اين   دل  ديوانه   را  معبود   كيست

 

او  كه در  من   مرد  ناگه  هر چه بود

در  نگاهم  حالتي  ديگر   گرفت

 گوئيا  شب  با دو  دست  سرد  خويش

روح  بي  تاب  مرا  در  بر  گرفت

 

آه   .... اين  منم  اما  چه  سود ؟

او  كه در  من  بود  ديگر  نيست   نيست

مي  خروشم  زير  لب  ديوانه  وار

او كه در  من  بود آخر  كيست    كيست ؟

 

 

به متن  شعر  دسترسي  نداشتم  و  هر چه   هست  در   ذهنم   بوده  در  صورتي   كه  احتمالا  كلماتي  پس و  پيش  شده باشند  قبلا  معذرت   مي  خواهم

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1385/09/15ساعت 6:23 AM  توسط امید نوری   | 

غم 
درخواب   ناز  بودم  شبی
دیدم  کسی  درمی زند
در  را  گشودم  روی  او
دیدم غم است در  میزند
ای  دوستان بی  وفا
از  غم بیاموزید  وفا
غم  با همه  بیگانگی
هرشب  به  من سر  میزند
+ نوشته شده در  چهارشنبه 1385/09/15ساعت 6:5 AM  توسط امید نوری   | 

   زمستون   

تو عاشق  نبودي
ببيني تلخه  روزاي  جداييي
چه سخته ، چه سخته
بشينم  بي تو با چشماي  گريون

زمستو ن  ،تن  عريان باغچه
چون  بيابون
درختا ،با پا هاي  برهنه
زير بارون
نمي  دوني  تو كه  عاشق  نبودي
چه سخته  مرگ گل  براي  گلدون
گل و گلدون  چه شبها ،
نشستند بي بهانه
واسه  هم  قصه گفتند  عاشقانه
چه تلخه ، چه تلخه
بايد  تنها  بمونه  قلب گلدون
مثل من ، كه بي تو
نشستم  زير بارون زمستون

زمستون ، براي  تو قشنگه  پشت شيشه
بهاره ، زمستونها  براي  تو  هميشه
تو  مثل من زمستوني  نداري 
كه باشه  لحظه  چشم انتظاري
گلدون  خالي نديدي نشسته  زير  بارون
گلهاي كاغذي داري  توي گلدون
تو عاشق  نبودي
ببيني تلخه  روزاي  جداييي
چه سخته  چه سخته
بشينم  بي تو با چشماي  گريون

زمستو ن ، تن  عريان باغچه
چون  بيابون
درختا ، با پا هاي  برهنه
زير بارون
نمي  دوني  تو كه  عاشق  نبودي
چه سخته  مرگ گل  براي  گلدون
گل و گلدون  چه شبها
نشستند  بي بهانه
واسه هم قصه گفتند  عاشقانه

تو عاشق  نبودي
ببيني تلخه  روزاي  جداييي
چه سخته  چه سخته
بشينم  بي تو با چشماي  گريون

+ نوشته شده در  سه شنبه 1385/09/14ساعت 4:9 AM  توسط امید نوری   |